گلها که آشفتند، ما از خانه بیرون آمدیم

آنجا کسی ما را صدا می‌کرد.

 

تنها و ناآسوده بودم با که باید گفت،

تنها و ناآسوده بودن را؟

 

آنها چه می‌گفتند؟

گل‌ها که آشفتند.

ما را صدا کردند.

 

فریاد کردم: باغ را آشفته می‌دارد خزان

ای عاشقان، ای عاشقان شهر، برخیزید!

 

گل‌ها که آشفتند

گویا کسی ما را صدا می‌کرد!