شبی دوباره به دریا زدم دل‌ِ نگران را 
سوار موج قلم‌، گشتم آب‌های جهان را

چه سرزمین نجیبی‌ست در بدایت مشرق‌ 
که برده است دل‌ِ بورهای چشم‌چران را 

چه سرزمین عجیبی که مهد آتش و خون است‌ 
اگر که باز کند، قفل زخم‌های نهان را 

چه سرزمین غریبی که رام کرده به دامن‌ 
کویرِ داغ‌ِ عطش‌پرور «گسسته‌عنان» را 

بهار او به تماشا کشانده هرچه بهار است‌ 
خزان او به تمسخر گرفته هر چه خزان را 

که کوه‌ها همه گردن کشیده‌اند ببینند 
شکوه سینه‌ی الوند و شانه‌ی سبلان را 

که بادهای جهان صوفیانه گرم سماعند 
هوای چرخش بسطام و گردش خَرَقان را 

که مرغ‌های مهاجر به پیشواز می‌آیند 
عروس‌ِ اسب‌سوارِ بهارِ دشت مغان را 

که موج‌های جهانگرد، می‌کنند زیارت‌ 
خلیج‌ِ آبیِ پُر آفتاب‌ِ فارس‌زبان را 

که سال‌های درازی کشانده است به کشتی 
روایتش دل دریانوردهای جوان را 

چه سال‌هاست که چشم آبیان‌ِ آن سر دنیا 
گشوده‌اند به بلعیدنش‌، هزار دهان را 

به پاس قصه‌ی همسایگی، به رسم سخاوت‌ 
به خوش‌نشینان بخشیده است شیره ی جان را 

هنوز نعره‌ی مردانه‌ی امام قلی‌خان* 
به لرزه می‌اندازد زمین هرمزگان را 

گذشته‌اند ز دریای خون خود پدرانم‌ 
رسانده‌اند به من‌، گنج کهنه‌ی پدران را 

چنان به چاه می‌افتد که راه چاره نیابد 
زِ یاد اگر ببرد گرگ تیره‌روز، شبان را

*امامقلی خان پسر الله وردی خان، سردار سپاه ایران در زمان شاه عباس که جزیره هرمز را پس از 118 سال طی جنگی از تسخیر پرتغالی های متجاوز درآورد.

مهدی فرجی
شب بی شعر/انتشارات تکـا