من از انتهای جهان نهراسیده ام هرگز

که پایان همین واژه های سیمانی ست

شبی از یک شنبه ها

روزی از پاییز

و غروبی سوخته با آتش زرتشت

و این به زیارت انتهای جهانم کشانده

که آنجا هیچ چیز نیست مگر پرسشی ساده

من آغاز جهان شده ام آری

و پایان من گریه ای ست که دیگران

نمی بارند

دانه ای آب است که

می چکد از ساقه های علف بر خاک.

 

شاعر:مرحوم بیژن نجدی

از کتاب خواهران این تابستان